تبلیغات

فروشگاه آنلاین

جاوا وب

تبادل لینک

[ Add Webloger to your Favorites ] بدون سانسور - ماجرای شگفت انگیز دیدار اجنه با آیت الله بهجت
 
درباره وبلاگ


ماباید با پرهیزگاری و حرکت در جهت فرامین حق تعاتی و دستورات اولیای دین زمینه ظهور منجی را فراهم کنیم.

مدیر وبلاگ : میلاد
نویسندگان
نظرسنجی
آیا به توافق خوب هسته ای خواهیم رسید؟





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

فال حافظ شیرازی
فال حافظ

پوشاک زنانه ترک

فال انبیا
فال انبیا

افسران جوان جنگ نرم

دایرکتوری افسران ارزشی

معببر سایبری فندرسک

محبان حضرت مهدی (عج)

ولایت سید علی

پایگاه اینترنتی مقتدر مظلوم

”YSTC.ir”


جنبش سایبری 313
محراب عشق

 عشـاق الحـســـــیـــــن

 ? وبـــــلاگــــــ آل طـــــه ?

http://up.monzerin.ir/logo6.gif

تحلیل آمار سایت و وبلاگ
بدون سانسور
زمینه را باید ما فراهم کنیم
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
بسم الله الرحمن الرحیم





ماجرای شگفت انگیز دیدار اجنه با آیت الله بهجت







 

چه کرامتی، چه سلوکی و چه جهاد با نفسی از این

عظیم‌تر که در تمام طول سلوک تنها در موارد معدودی کلمه

"من" را به کار برد در حالی که اگر هر کسی فقط و فقط در ظاهر

جملاتی که به کار می‌برد و یا می‌نویسد اندکی دقت کند

تعداد من‌ها سر به آسمان می‌گذارد.

حجت الاسلام روحی تعریف می‌کند:

خیلی از داستان‌هایی که آیت الله بهجت نقل می‌کردند

که یک آقایی این چنین بود، خودشان را داشتند می‌گفتند.

دوستان می‌گفتند: این خودش است. می‌گفتم: نه، دلیلی ندارد.

تا اینکه شاید سی سال گذشت و از یک قضیه‌ای که اغلب آن

را نقل می‌کردند به صحت این مطلب پی بردیم.


ایشان بارها می‌فرمودند: آن آقا در مورد جن چنین گفته.

تا یک بار بچه‌های کوچک کتابی

خوانده بودند و خیلی از جن وحشت کرده بودند.

ایشان به بچه‌ها فرمودند: بیایید با شما کار دارم. من هم رفتم

طرف دیگری و می‌خواستم مراقبت کنم که چه کار می‌خواهند

بکنند آقا. دیدم به آن‌ها فرمودند: جن ترس ندارد، آن‌ها کاری به

مومن ندارند. حالا کسی که سی سال می‌گفت یک آقایی،

به این بچه‌های کوچک می‌گفتند: "من خودم وارد منزلی

شدم(منزل عمویشان در کربلا) خواستم بروم داخل اتاق،

صاحبخانه گفت: آن‌جا نرو جن دارد. گفتم: باشد به من کاری ندارند.

رفتم داخل اتاق دراز کشیدم، عمامه‌ام را پهلوی خودم گذاشتم

و عبایم را روی سرم کشیدم. پاسی از شب که گذشت، صدای پای

آن‌ها را بیرون در اتاق می‌شنیدم. یک دفعه احساس کردم که یکی

از این پاها به در اتاق نزدیک شد. از پنجره خودش را بالا کشید و داخل

اتاق را نگاه کرد. دید که من اینجا خوابیدم. عمامه‌ام کنارم است.

رفت به آن‌ها گفت: این لشکر خداست."


عصر از ایشان پرسیدم آقا، آن شخص حرف جن را چه طوری متوجه شد؟

فرمود: آخر آن جمله‌اش این بود: هذا خیل الله. سی سال

به ما در خانه می‌گفتند: یک آقایی بود.




 

  • برگرفته شده از کتاب: عبد خدا محمد تقی بهجت(ره)
  • منبع: مفتاح 24




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 شهریور 1396 12:01 ب.ظ
Hi are using Wordpress for your site platform? I'm new to the
blog world but I'm trying to get started and create my own. Do you require any html coding knowledge to
make your own blog? Any help would be really appreciated!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب
 
   
لینک باکس هوشمند پردیس
لینک باکس هوشمند
Bookmark this page